خلاصه قسمت اول سریال افسانه بادها

در قلعه گوگریو گوکنا ،شاهزاده جوانی به نام سه ریو از برادرش ولیعهد ها میونگ میپرسد که چرا ملکه انقدر درد دارد،ها میونگ به او جواب میده همه مادرها وقتی بخوان بچه به دنیا بیارن درد میکشن و هر چی بچه خوشگل تر باشه بیشتر درد می كشن. دختره هم می گه پس باید این بچه خیلی خوشگل باشه كه مامانی داره اینقدر درد می كشه.
در حالیکه توی یه میدون جنگ شاه یوری که با قوم کیسان جنگ داره به سربازاش دستور میده به قلعه گوکنا برگردن چون یه سال از اونجا دور بودن
خلاصه یه پیک از طرف قوم درباری گوگوریو میاد و وارد اردوگاه ارتش میشه و از شاه یوری میپرسه به این زودی ها برمیگردی به قصر یا نه ،وقتی یوری بهش میگه اره و وقتی یوری لباس رزم رو درمیاره یارو بهش خنجر میزنه و فکر میکنه که یوری رو کشته
تو راه برگشت به گوگوریو یه فرمانده درباری به اسم میونگ جین به سانگ گا که اونم فرمانده یه عده ادمه خبر کشته شدن یوری رو میده و میگه که الان وقته اینه که یه انقلاب حسابی بکنیم و این سلطنت رو ور بندازیم.سانگ گو به مردن یوری شک میکنه ،فرمانده های درباری گوگوریو یه جلسه مخفی میذارن و استراتژی هاشونو برای بهدست گرفتن قدرت و کنار زدن شاهزاده هامیونگ رو هم میریزن.
سرباز وفادار ها میونگ بهش میگه که رییس های قبیله ها مخفیانه جلسه گذاشتن ومیخوان دخل تو رو بیارن
ها میونگ به فکر میفته که نقشه اینا چی میتونه باشه
واسه همین همون شب ماهوانگ رو میبینه و بهش دستور میده که بفهمه موضوع جلسه رییسای قبیله ها چی بوده

ماهوانگ یکی از سران قبیله ای روگول میزنه و اونو می بره جاییکه هامیونگ منتظره..
این رییس قبیله از ترس جونش همه چی رو لو میده و به ماهوانگ میگه که روسای قبیله ها میخوان شورش کنن....هامیونگ از اونجا میره و ماهوانگ رییس قبیله رو میکشه و ماهوانگ هم هر چی داره و نداره رو جمع میکنه تا جیم بشه .....
شاهزاده ههامیونگ دستتور میده در تمام دروازه های قلعه رو ببندن و یه پیک واسه شاه میفرسته...یه سرباز از اقوام دربار به همیانگ میگه که تا فردا مهلت داره یا تسلیم بشه و دروازه ها رو باز کنه یا بره بمیره..
هامیونگ میگه وقتی شاه برگرده همه خیانتکارها رو میکشه اما سربازه جواب میده شاه یوری خودش رفته اون دنیا
هامیونگ زن ها و بچه هار و فراری میده و میخواد خودشو بکشه که شاهزاده سوریو میاد اتاقشو ازش میپرسه چرا انقدر قلعه خالیه
هامیانگ میره بیرون و به محافظش میگه واسه رفتن شاهزاده سوریو و ملکه که در حال زایمانه بشون کمک کنه ...
هامیونگ یه گروه از سربازها رو توی جاده میبینه که دارن به سمت قلعه گاکنا میان
در روشنایی روز،اولین دسته سرباز داخل بخش مرکزی میشه اما سربازهای شاه اونا رو پس میزنن،شاه یوری هم سرو کله اش پیدا میشه و رهبر شورشی ها رو میکشه ....
شاه یوری سانگ گا رواحضار میکنه وا زش میپرسه مجازات خائن ها چیه
سانگ گا میگه شاه قبلی(جومانگ)کسایی که خیانت کردن رو بخشید و یوری هم قبول میکنه که همین کارو بکنه اما میخواد از این به بعد این ادمهای خیانتکار رو مثل موم تو دستش داشته باشه....شاهزاده هامیونگ میخواد شاه رو از این تصمیمش منصرف کنه چون ممکنه دوباره خیانت کنن اما یوری گوش نمیده
خلاصه بالاخره ملکه بچه اش به دنیا میاد و یه شاهزاده که همون سونگ خودمونه پا به عرصه وجود میذاره..
اما یکی از کله گنده های معبد گوگوریو شاهزاده تازه به دنیا اومده رو میدزده و شاه یوری به افرادش میگه نباید بذارن کسی بفهمه بچه رو دزدیدن و خودش میره معبد ...
یوری از رییس معبد میخواد بچشو بکشه اما اون میگه وجود بچه تو به ضرر الهیاته
این بچه یه نشونه ونفرین واسه گوگوریو هست و باعث بدبختی و مرگ در خانواده دربار میشه،یوری عصبانی میشه و رییس معبد میگه این بچه باید بمیره تا از این بدبختی جلوگیری بشه ولی نمیتوته بچه رو بکشه واسه همین خودکشی میکنه و از شاه میخواد به خاطر گوگوریو هم که شده خودش بچه رو بکشه...

تا کنون رای داده نشده است