تسو آماده رفتن میشه که تاک روک میاد و میگه افراد شناسایی که دیروز فرستادیم نیومدن حتماً کشتنشون و اوضاع خطرناکه تسو میگه گفتم که طبق نقشه پیش میریم من از کسی نمیترسم تاک روک میگه اینجا کشور غریبه اگه شورشیها کشتنمون هیچکی به دادمون نمیرسه ساگو میگه اینقدر حرف نزن سرمون رو خوردی گفتم که من حواسم جمع ست. و طبق نقشه راه میوفتن و تاک روک تو کف این نقشه سری مونده
هئ میونگو نفراتش هم به نزدیکی مسیر میرسند و دو دسته میشند یه دسته گیو ، چوپالسو و مارو که قرار میشه اول اونها حمله کنند و هئ میونگ و ژنرال یونبی و موهیول هم قرار میشه بعدا از اونها حمله کنند
دسته اول که گیو اینها باشن با تیرکمان کار رو شروع میکنند و در ادامه درگیر میشند
کالسکه تسو رو از صحنه دور میکنند که مارو با تیر به هئ میونگ خبر میده
هئ میونگ هم با گروهش جلوشون در میاند و در بین مبارزه برای نجات موهیول شمشیرشو پرت میکنه و خودش دست خالی میمونه که زخمی میشه ولی موهیول هم تلافی میکنه و نجاتش میده
و دوتایی گاری تسو رو سوراخ سوراخ میکنند که تسو از پشت میپره بیرون و میخواد فرار کنه .هئ میونگ که دستش زخمیه نیزه رو میده موهیول و میگه بزن ، موهیول هم نیزه رو بر میداره و چنان میزاره پشت نیزه که بیست سانت از بدن تسو رد میشه و به درک واصل میشه
همین موقع ساگو و افرادش که درگیر اون سمت بودن یه دفعه میان اونجا که موهیول کمک هئ میونگ میکنه و دار و دسته صحنه رو خالی میکنن
توی راه همدیگه رو میبند و قرار میشه موهیول و مارو و چوبالسو هئ میونگ رو از اونجا ببرن و گیو و ژنرال یونبی جلوی سربازها رو بگیرن
موهیول و مارو هئ میونگ رو میبرن غار جولبون و هی آپ میاد استقبالشون که هئ میونگ چشمهاش سیاهی میره و ولو میشه اون وسط
مداوای اولیه صورت میگیره و هئ میونگ زوری به هوش میاد وبه موهیول یه نشون میده و میگه سریع برو گونگنه و به بابام جریانو بگو .موهیول هم سمت پایتخت می تازونه
و میرسه گونگنه و نشون هئ میونگ رو دم در نشون میده و میگه باید شاه رو ببینم
داخل قصر تئ چو میاد و میگه من کیه ام و اینجا کجاست و هر چی زور میزنه موهیول میگه شرمنده ابهت عالی باید فقط به شاه بگم
و میرند پیش یوری که موهیول به این هم قانع نمیشه و یوری به تئ چون میگه تنهامون بزار.موهیول هم جریانو میگه که هئ میونگ توی راه هان یونگ تسو رو کشت و من با چشمهای خودم دیدم (نمیگه خودم کشتم)
یوری هم همون شب گوچو و تمام فرمانده ها رو مخفیانه جمع میکنه و میگه از طرف هئ میونگ خبر رسیده که تسو سقط شده گوچو (دبو) میگه پس باید سریع طرح سه فوریتی ببریم شورا و جنگ رو راه بندازیم یوری میگه پیاده شو باهم بریم یکی یه چیز گفته هی جنگ جنگ میکنی اول اینکه این خبر باید خیلی مخفی باشه و کسی نفهمه دوماً نیروهای مرزی رو تقویت کنید اگه تسو مرده باشه اول بویو حمله میکنه و سوم به جاسوسهامون در بویو خبر بدین تا ببینم جریان چی به چیه
از اونجایی که این خبر خیلی محرمانه بود همون فرمانده که قرار شد مرز رو تقویت کنه همه چیو میزاره کف دست سانگا و میگه هنوز صحت و سقمش خبر نداریم میونگ جون زیر دست سانگا میگه اگه اینطور باشه یوری صد در صد میره بویو رو میگیره فرمانده میگه اگه شورا بهش نیرو نده میره بویو زیرش میمونه که سانگا میگه اعتبار بویو به تسو بود حالا که مرده یوری راحت میتونه با سربازهای پایتختش اونجا بگیره اگه اینطور بشه برنامه بلند مدت من برای مستقل کردن بیریو توی باد فنا گیر میکنه . به بئ گوک خبر بدین و بهش بگین بررسی کنه توی بویو چی میگذره
سریو موهیولو احضار میکنه و میگه اگه دادشم تسو رو کشته پس خودش کجاست موهیول میگه یه کم خراش برداشته که سریو میگه همین الان بلند کن بریم پیشش موهیول میگه حرفشو نزن که اصلاً راه نداره خودمون مراقبشیم
توی اردوگاه سایه های سیاه اعلام آماده باش میدن که قرار برن جنگ با گوگوریو یون حریانو میپرسه که دوجین میگه گوگوریوایها توی راه به شاه و بابات حمله کردن و تلفات به جا گدشتن یون هم میگه همین الان میخوام بابامو ببینم که دوجین میگه بیا خودم میبرمت
توی بویو ماهوانگ هم میاد خونه اشو به گونگ چان میگه سریع کاسه کوزه رو جمع کن که بدبخت شدیم رفت تسو رو کشتن و بویو میخواد به گوگوریو حمله کنه برده ها رو بی خیال فقط پولها رو بردار زود بریم
نامه سانگا به بئگوک میرسه و به زیر دستش میگه دیدی من کی گفتم این هئ میونگ میخواد برامون دردسر درست کنه
توی غار هئ میونگ دوره درمان رو طی میکنه و میپرسه خبری از این موهیول نشده هی آپ هم میگه میاد نترس . راستی تو رو خدا یه شفاف سازی برامون بکن ببینم این موهیول کیه که اینقدر هواشو داری هئ میوگ هم از سیر تا پیاز ماجرو برای هی آپ میگه اونم میگه پس این بنده خدا باید تا آخر عمر چراغ خاموش زندگی کنه هئ میونگ میگه مگه من مردم بزار برنامه هام به سرانچامی برسه خودم مقامشو برمیگردنم
موهیول که صبرش تمام شده میره پیش یوری و میگه پنج روزه که خبرو اوردم ولی انگار نه انگار خبری شده نمیخواید برین جنگ ، یوری میگه مگه جنگ بچه بازیه من شاه مملکتم نمیشه که همینطور ارتشو ببرم جنگ بکشمون اول باید ببینم خبرت حقیقت داره یا نه .موهیول برمیگرده و گوچو میگه این بچه خوب شجاعه منو یاد جوانیهای شما میندازه یوری میگه راست میگی منهم خوشم اومده ازش خوبه که هئ میونگ همچین کسیو کنارش داره .همین موقع تئ چو خبر میاره که ارتش بویو به نزدیکی مرز رسیدن.یوری میگه سریع اعضای شورا رو خبر کن
ارتش بزرگ بویو به فرماندهی ساگو به سمت گوگوریو راه افتادن
سانگا نامه بئگوکو میخونه میگه این تسو یه طوریش شده که اینطور لشکر کشی کردن همین موقع خبر میرسه یوری جلسه گذاشته
جاسه تشکیل میشه و یوری میگه من میخوام برم جنگ با بویو هر کی خواست بیاد که پیروزی محتمله چون هئ میونگ تسو رو کشته و صحت خبرو خودم تایید کردم نظر تو چیه سانگا .سانگا هم میگه من که از همون اول خبر داشتم ، وقتی میشه برد چرا نریم جنگ من و قبیله ام که هستیم .یوری هم خوشحال میشه
بئگوک برای بررسی کردن اوضاع میره نقطه صفر مرزی که میبینه تسو سرحال و قبراق اونجا اتراق کرده
تسو هم درحال صدور بیانیه ست و به ساگو میگه برو پیش یوری بهش بگو اگه هئ میونگ رو جلوی چشمهام نکشه میایم کل گوگوریو رو سر همه شون خراب میکنم
همین موقع یون و دوجین وارد میشند و یون که نگرانه احوالشو میپرسه ، تسو هم میخنده و میگه من همه رو سیاه کردم اونها مثلاً هنر کردن بدل منو کشتن خودم که زنده ام .تسو از دوجین در مورد اردوگاه سایه های سیاه میپرسه که اونهم میگه همه شون آماده و گوش به فرمانند .تسو به تاک روک که رییس اردوگاهه میگه فعلاً لازم نیست از سایه های سیاه استفاده کنیم وقتی لازم شد خودم میگم
یون به باباش میگه جریان چیه بدل کیه که تاک روک میگه این ساگو نامرد منم دور زد برداشته یه بدل برای تسو پیدا کرده و به هیچکی هیچی نگفته خودم هم موضوع رو نفهمیدم و به دوجین میگه حواست بهش باشه این یه روزی بهمون خیات میکنه
توی بویو موهیول به سریو میگه اجازه رفتنمو بگیر هئ میونگ منتظرمه سریو میگه صبر کن تا وقتی برای جنگ آماده شدیم همه با هم میریم
همین موقع یوجین که زره پوشیده میاد اونجا و سریو بهش میگه به به گل پسر زره پوشیدی اونهم میگه به بابا گفتم میخوام بیام جنگ اومدم بریم تمرین
خلاصه میرن زمین تمرین سریو به موهیول میگه یه کم این دادش کوچولومون رو تمرین بده یوجین هم میگه من اومدم ازتو یاد بگیریم نه برده سریو میگه توی جنگ که خون و اصالت مهم نیست اونجا رفتی یه برده هم راحت میتونه بکشدت برو تمرین کن ببینم
موهیول اول از در مراعات و دفاع میره جلو چوبش میوفته زمین و یوجین فکر میکنه چیزی بارشه که سریو میگه نترس بهش حمله کن میخوام مرد شه
موهیول هم جو گیر میشه و یوجین بدبخت هم کتک میخوره و میوفته زمین در این اثنا مادر یوجین ، می یو هم میاد اونجا و اول از همه یکی میاره توی صورت موهیول بدبخت که تو سیلی خوریش ملس شده و به سریو میگه تو هم یه وفت ناراحت نشی که دادشت داره این طور کتک میخوره .یوجین هم میگه من خودم گفت اونها گناهی ندارن که می یو میگه زود برو توی اتافت ببینم
یوری و فرمانده هاش در مورد حمله به بویو صحبت میکنند که بئگوک میاید اونجا و میگه پاشین جمع کنید که بدبخت شدیم تسو زنده است باچشمهای خودم دیدم
ساگو فرستاده تسو میاد قصر و به یوری میگه میبینم که برای جنگ آماده شدین و زره پوشیدن و از این حرفها پاشین جمع کنید بند و بساطو بدبختها فیلمتون کردیم اونی که کشتین بدل شاه تسو بود نه خودش و شاه تسو گفته که باید هئ میونگ رو جلوی چشمای خودم بکشی و اگرنه میایم گوگوریو رو سر همه تون خراب میکنم .یوری هم کفری و فقط گوش میکنه
و با حالت ماتم گرفتگی بسیار شدید میره اتاقش میوفته روی صندلی و یه کم دیگه دوربین روش میموند اشکش در میومد
ماهوانگ همه پولشو ریخته توی گاری و با اون برده قیمتی داره بر میگرده گوگوریو که سربازهای بویو سر راه ،جلوشون سبز میشند که سریع میزنه به چاک و میرسند به یه دهکده که میبینه همه مردم رو قتل و عام کردن و همون موقع اسبشون دیگه راه نمیره و به همین مناسبت سربازها هم میبیندشون و ماهوانگ بی خیال پولها نمیتونه بشه که گونگ چان دستشو میگیره زوری میبردش
تاک روک هم میاد اونجا و جنایات انجام گرفته رو نظاره میکنه
زیر دست سانگا داره میگه که ارتش بویو مرزو رد کرده به هر جا رسیدن به صغیر و کبیر رحم نمیکنند بئگوک میگه همه اینها تقصیر هئ میونگه باید بگیرمش و بدیمش تسو .باید پیام رسونشو دستگیر کنیم
توی قصر از در و دیواره سربازه که گذاشتن دنبال موهیول که دستگیر میشه ولی سریو که لباس سیاه تنش کرده تا شناخته نشه میاد کمکش و آزادش میکنه
خبر به بئگوک میرسه و اونهم میگه خاک بر سرتون برین وجب وجب قصرو بگردین
سریو به موهیول میگه شما که به جاده خاکی زدین ، ورداشتین بدل تسو رو کشتین همین الان برو پیش هئ میونگ و بهش بگو خودشو یه جا گم و گور کنه که اگه رییسها بفهمند میان میگیرنش و میدنش تسو
موهیول سمت غار می تازونه که سربازها دنبالشن و وقتی به نزدیکی غار میرسه یادش میوفته که دخل سربازها رو بیار با تیرکمان دست به کار میشه
تئ چون خبر میاره که موهیول از قصر فرار کرده و باید بریم دنبالش تا جای هئ میونگ پیدا کنیم و نجاتش بدیم یوری میگه نمیخواد هر جا باشه بهتر از اینجاست که منتظرن بیاید و بگیرنش گوچو میگه موهیول جای شازده رو به هیچکس نگفته جای نگرانی نیست
موهیو میرسه غار که مارو و چوبالسو میرند استقبال و چوبالسو توی اون وضعیت میگه شاه برامون لوح تقدیر نفرستاده
هئ میونگ هم وقتی جریانو میفهمه کپ میکنه و میگه باید برم قصر موهیول میگه کجا برین قصر ، اونجا اوضاع قمر در عقربه تسو میخواد حمله کنه و مرزو رد کردن رییسها اگه پیداتون کنند میدنتون دست تسو هئ میونگ موهیولو میندازه کنار میگه برو ببینم من مسئول همه چی ام و از هیچی هم نمیترسم موهیول میگه من مسئول این کارم که گفتم تسو کجا میخواد بره و اگه اتفاقی براتون افتاد هرگز خودمو نمیبخشم الان میرم ژنرال یونبی و گیو رو میارم شما فقط از اینجا بیرون نرو
ماهوانگ رفته پیش سانگا و داره دلی از عزا در میاره و برده رو میاره برای سانگا و بهش میگه بدجور دستم خالی شده بیا برزگی کن اینو ازم بخرش تا پولشو بزنم به کار و کاسبی سانگا میگه نمیخواد اینو بهمون قالب کنی تو بهم بگو هئ میونگ کجاست ،چنان کارو کاسبیتو راه میندازم که از اول هم وضعت بهتر شه.هئ میونگو برای خودم نمیخوام ، میخوام بدمش تسو تا کشور رو نجات بدم ندیدی داره مردمو میکشه
موهیول و همراهان رفتن شهر دنبال گیو که سربازها رو میبیند و میترسن نزدیکه لو برن که گیو میاد اونجا میبردشون
هئ میونگ هم تختشو مرتب میکنه ( آنکادر ) و میخواد بره پایتخت
ماهوانگ هم میره سمت غار که هی آپ رو میبینه و میگه چطوری عزیرم(معلوم نیست از کجا میشناسدش) اومدم هئ میونگو ببنیم نترس تنها اومدم کسی باهام نیومده اون هم میزنه کوچه علی چپ
هی آپ میاد غار که میبینه ای دل غافل هئ میونگ رفته و نامه گذاشته براش که نوشته من میرم پایتخت و مثل مرد همه گناهان رو گردن میگیرم اگه چیزیم شد موهیولو به تو میسپارم اگه از این سرنوشت شوم خلاص شد باید شاه مملکت بشه خوب هواشو داشته باش .من چیزی ندارم که تاسفشو بخورم جز عشقی که به تو داشتم و ابراز نکردم
شب موهیول ، ژنرال یونبی وگیو رو میاره غار که هی آپ میگه دیر رسیدن رفت قصر که همه ضعف میگیردشون
هئ میونگ میره قصر ، یوری بهش میگه برای چی اومد اینجا الان اگه رییسها بفهمند میگیرنت میدن به تسو تو تا منو داغدار نکنی بی خیال نمیشی هئ میونگ میگه به خاطر خرابکاری من شما و کشور توی دردسر افتادین من باید با دادن جونم جلوی این بدبختیو بگیریم یوری میگه بیخود چطور از من میخوای تو رو قربانی کنم تا تاج و تختمو حفظ کنم من برادرت دوجول رو فرستاده بویو برای هفت پشتم کافیه دیگه نمیخوام داغ تو روی دلم بمونه (دوجول پسر اول یوری بوده که اونم به عنوان گروگان فرستاد بویو ولی نرفت و کشته شد که بعضی میگند یوری به خاطر نرفتنش اونو کشته) من هم خیلی دلم میخواست تسو رو بکشم اینهمه مدت صبر کردم اگه خودم هم نتونم مطمئنم که تو این کارو میکنی .هئ میونگ میگه شما چرا خودتون توی درسر میندازین منو تحویل بدین همه چیز حل میشه
یوری میگه تو ولیعهد این کشوری چطور میتونی اینطور راحت تسلیم مرگ بشی من مسئولیت همه کارو به عهده میگیرم اگه لازم باشه برای حفاظت از تو جونم هم میدم تا اینطوری عطش کینه و انتقام خودم رو از بین ببرم در انتها هئ میونگ زانو میزنه و گریه اش میگیره و یوری بهش دلداری میده
کلیدواژه
امپراطوری بادها، افسانه بادها، امپراطوری افسانه بادها، امبراتوری افسانه بادها، امپراتوری بادها، خلاصه سریال افسانه بادها، خلاصه قسمت 6 سریال افسانه بادها


