ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند...ونین هوانگلی به خان گفت پسر شما هم جزو بزرگترین قهرمانان چرا اسم اونو نگفتید و خوان در جواب گفت مسلمأ بعد از مرگ من او رهبر تمام قبایل موغول می شود ولی اون هرگز قابل مقایسه با دو پسر خواندم نیست و از خصائل جاموکا و تاموچین شروع به تعرف کرد و اضافه کرد که تغریبأ تمام قهرمانان موغول حاضرند جانشونو به خاطر این دو بدهند و دوباره از رشادتهای هر کدام تک تک داستانهایی را برای هوانگلی بیان کرد و در مورد چهار قهرمان ارتش تاموچین و شروع به صحبت کرد که با علاقه شدید هوانگلی آنها به حضور شرف یاب شدند تا از نزدیک معرفی شوند ...هوانگلی بعد از معرفی شدن چهار قهرمان دستور داد 4 جام طلا برای نوشدن شراب با آنها بیاورند و همه با هم نوشیدن و بعد از سپاسگذاری مجلس را ترک کردند.هوانگلی رو به خان کرد و گفت امروز من در جنگ تیراندازی دیدم که هیچ کدام از تیرهاش خطا نمیرفت مایلم اونم ببینم و باهاش آشنابشم که تاموچین گفت و یکی از افراد مخصوص منه که به تازگی به من پیوسته و او را فراخواند و هنگامی که خ.انگلی سعی کرد با او شراب بنوشد پسر خان بزرگ عصبانی شد و گفت تو یک سرباز عادی هستی چطور جرات میکنی با ما بنوشی,هوانگلی گفت ولی باید از قهرمانان جنگی تقدر شود و تاموچین که به نظر خیلی از دست پسر خان دلخور شده بود بلند شد و به تیرانداز گفت جام را برای من بیار من میخواهم بنوشم و تیرانداز پس از اینکه جام را داد مجلس را ترک کرد...تاموچین هم بعد از نوشیدن به خان بزرگ رو. کرد و گفت اجازه بدید من مرخص بشم و او هم رفت.
تیرانداز در گوشه ای در کنار آتش نشسته بود و به تنهایی شراب میخورد...تاموچین که مجلس را ترک کرده بود به میان سربازان و نیروهای خود آمده بود و با ستایش سربازانش از پیروزی آن روز به تعریف از مبارزه آن روز تیرانداز مشغول شد که با استقبال سربازان از تیرانداز همراه شد ... تاموچین درون کلاه خود یکی از دشمنان که خودش کشته بود مقداری شراب ریخت و به تیرنداز داد و او هم با سپاسگذاری مقداری از آن خورد و شروع به خواندن آوازی موغولی شد.
صبح بعد گواجینگ و توالی با تیرکمانهای خود مشغول شکار بودند که یک پرنده را شکار کردند و هنگامی که میخواستند شکارشان را بردارند چند پسر دیگر زودتر به شکار رسدند و توالی که ناراحت شده بود به پسر گفت که اینو ما شکار کردیم و تو باید به ما پسش بدی پسر گفت این پرنده را من پروش دادم و تو باید خسارت کشتنشو بدی,گوآجین به پسر گفت این یک پرنده وحشی و تو دروغ میگی...پسر که کم آورده بود گفت میدونی من کیم...من نوه خان بزرگ هستم و پدرم جناب سانکونگه...توآلی هم گفت پدر من هم جناب تاموچین است.پسر گفت اون سالی که وحشی ها مادر تو را بردند این پدر و پدربزرگ من بودند که اونو نجات دادند و حالا تو به من میگی پدرت جناب تاموچینه,پدر تو از پدر من میترسه که با مخالفت توالی روبرو شدو پسر یک تو گوشی به توالی زد که باعث از کوره در رفتن گواجینگ شد و تمام بچه ها با توالی و گواجینگ مشغول دعوا شدند .
در این هنگام هفت مبارز جیانگنان سر رسیدند...خنسان بر سر بچه ها فریاد کشید و گفت شما خجالت نمیکشید 7 نفر دارید دو نفر را میزنید...پسر با بدهنی به او گفت به تو ربطی ندارد,خنچی از اسب پیاده شد و آنها را از هم جدا کرد,رئیس که به افرادش گفت بهتر بیشتر از این وقتمونو طلف نکنیم و به جستجو ادامه بدیم.پسر به دوستانش گفت به اونا حمله کنید که گواجین خنجری که سالها پیش به او رسیده بود را کشید و گفت اگر جرات دارید بیاید جلو...پسر به گواجینگ گفت شما اگر جرات دارید فردا بیاید برای دعوا و از آنجا رفت.
جوآر با دیدن خنجر با یک حرکت آن را از دست گواجینگ بیرون کشید و با خواندن روی دسته آن گفت یانگ کانگ کدومتونه.گواجینگ گفت اونو مادرم بهم داده,جوآر گفت اسم پدرت چیه؟گوآجین با حرکت سر گفت نمیدونم.یرادر ششم گفت فامیل تو یانگه و گواجینگ گفت نه...خنچی به گواجینگ گفت تو حریف اونا نیستی برو خونتون و دیگه دعوا نکن و جوآر هم خنجر را جلوی پای او به زمین زد و در حال رفتن بودند که توالی نام گواجینگ را صدا زد که از گوشهای تیز رئیس که مخفی نماند.
او سریع از اسب پیاده شدو در حالی که چندین بار به زمین خورد به سرعت خورد را به گوآجینگ رساند و او روی دست بلند کرد و در مورد خانواده او سئوالاتی پرسید که گواجینگ به هیچ کدام نتوانست جواب بدهد و فقط گفت که پدرم به دست افراد شروری کشته شده و من وقتی بزرگ بشم انتقامش را میگیرم, رئیس که گفت اسم قاتلش چیه و گواجینگ به او گفت دئوان تین دو است و همه مبارزان که شکه شدند.رئیس که که گواجینگ را بلند کرده بود او را از روی زمین ول کرد و گفت اون خودشه و همه مبارزان مشغول خوشحالی کردند شدند. توالی و گواجینگ میخواستند فرار کنند که آنها جلوی آنها را گرفتند و آنها را درز آغوش گرفتند
گواجینگ و توالی میخواستند برند و اونا نمی گذاشتند.خنسان به گواجینگ گفت ما شش سال دنبال تو میگشتیم و تو میخوای بری؟خنچی گفت برای چی میخوای بری و گواجینگ گفت ما قرار دعواداریم و باید بریم دنبال برادر بزرگمان.جوآر گفت من به شما فنی یاد میدم که از پس 10 تا از اونا بر بیاید و این حرف او با موافقت رئیس که همراه بود و مشغول آموزش حرکت به گوآجینگ شد که حرکتی ساده ولی کاربردی بود...بعد به توالی گفت که با او تمرین کند و گواجین با اولین حرکتش شکست خورد..
جوآر با براندازی گواجینگ به رئیس که گفت این بچه استعدادش خیلی کمه فکر نمیکنم چیز یاد بگیره.برادر شمشم به رئی که گفت منم با جوآر موافقم تمرین دادن این بچه وقت طلف کردنه اونو باید تحویل استاد چیو بدیم ولی خنچی با آنها مخالفت کرد و گفت برای تصمیمگیری خیلی زوده و ما شش سال وقت گذاشتیم تا اونو پیدا کردیم و نباید زود نامید بشم.نانسی و جانگ او هم از خنچی حمایت کردند و جوآر رو به گواجینگ کرد و گفت تو واقعأ میخوای انتقام پدرتو بگیری؟گواجینگ هم بلافاصله گفت بله...جوآر گفت پس امشب تنها بیا بالای کوه و هیچکس هم نباید از این موضوع با خبر بشه و گواجینگ هم موافقت کرد.شب بالای کوه هفت مبارز داشتند در مورد گواجینگ و خنگی او حرف میزدند و بحث در مورد جرات او بود که امشب به کوه می آید یا نه...که خنچی گفت رئیس بیاید اینجا و آنها سریع آنجا رفتند و دیدند چند جمجمه که سوراخهای عجیبی روی آنها مثل پنجه چنگ خوده بود وجود دارد.رئیس که به نظر میرسید با وضعیت اونجا با خبر بود و قبلأ در همچین وضعیتی قرار گرفته بود به جوآر گفت یکی از جمجمه ها را بیاورد و با آوردن او و لمس کردن سوراخها با خود گفت اون موفق شده...و به افرادش گفت من به شما دستور میدم سوار اسبهاتون بشید و از اینجا دور بشید و منتظر من بمونید که با مخالفت آنها قرار گرفت جوآر گفت که اونا انسان هستند یا مخلوقات دیگر ... رئیس که گفت اونها یک زوج هستند و باعث نابینا شدند من شدند...فکر میکردم اونا مردند ولی حالا فهمیدم که اونا در اینجا مشغول تمرین فنون پنجه آهنین بودند و اینطور که معلومه تونستند این روش را تکمیل کنند, ما هفت نفر حریف اونا نمیشیم که باز هم با مخالفت گروه همراه بود.رئیس که به یکی از برادران گفت 100 قدم به سمت جنوب برو اونجا یک تابوت است.درست بود همه با هم به سراغ تابوت رفتند و با برداشتن درب آن جنازه درون آن را دیدند.رئیس که گفت آن دو به زودی برای تمرین به سراغ این جنازه میان و من هم به جای جنازه داخل تابوت مخفی میشم و شما هم منتظر علامت من برای غافلگیر کردن آنها بشید و همه به گوشه ای برای مخفی شدند رفتند و قبل از آن با یکدیگر دست برادری دادند.
خنچی از جوآر پرسید تو اون دو نفر را میشناسی در همین هین زنی از دور نمایان شد و شمشیر خنچی خود به خود از قلاف بیرون آمد و به کناری افتاد که از تاثیرات نیروی درونی آن زن بود.جوآر گفت:اسم مرده چن شوا فنگه و اسم همسرش می چانگ فو...به خاطر دزدی که در جزیره شکوفه های هلو شد مورد قضب استادشون قرار گرفتند و از اونجا اخراج شدند و از اون موقع خیلی بی رحم شدند و دارای هنرهای بالایی در هنرهای رزمی هستند.شنیدم چندین سال قبل توسط جمعی از رزمیکاران شمالی محاصره شده بودند و همه فکر کردند در اون مبارزه کشته شدند ولی نمیدونند که اونها زنده هستند و مشغول تمرین هنر پنجه آهنین در اینجا بودند.خنچی گفت این چجور فنونیه؟جواآر گفت روشی بیرحمانست ,بهتره آروم باشم ممکنه صدات را بشنوه.
می چانگ فو زیر درختی که از قضا خنسان روش مخفی شده بود تمرکز گرفته بود که قطره ای از عرقش روی انگشت می چانگ فو ریخت و او را متوجه حضورش کرد و با یک حرکت شاخه ای که روی آن مخفی بود را شکست.خنسن روی زمین افتاد و بلافاصله بلند شد و با شلاغش به می چانگ فو حمله کرد...می چانگ فو به راحتی با یک جا خالی خود را به خنسان رسید و روی هوا با او به سمت عقب حرکت کرد و در همین حین گفت تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟
خنسن جاخالی داد و لگدی به سینه می چانگ فو زد که با نیروی درونی می چانگ فو مواجه شد و به گوشه ای پرت شد.در همین هنگام دیگر رزمیکاران بجز رئیس که از مخفیگاه هایشان بیرون آمدند و به می چانگ فو حمله کردند و برادر ششم از پشت ضربه ای به او زد که با عکسالعمل شدید می چانگ فو همراه بود و او را مجبور به استفاده از فنون پنجه آهنین کرد که در مبارزه بسیار قدرتمند به نظر میرسید و به زخمی شدند چند تن از مبارزان شد جوآر مشغول مبارزه شد و جند ضربه با انگشتان فرزش به او زد و می چانگ فو هم بادبزن او را از دستش کف رفت که جوآر بلافاصله به او گفت بادبزن صمیه که می چانگ فو هم فریب خورد و بادبزن را به طرف خود او پرت کرد.
جوآر به دوستانش فرمان عقب نشینی به سمت تابوت را داد و میچانگ فو هم دنبال آنها رفت و به محض رسیدن به تابوت رئیس کو درب تابوت را به طرف او پرت کرد و بلافاصله با پرت کردن سوزنهای زهرآلود به سمت چشم او او را کور کرد و خون از چشمانش جاری شد.
می چانگ فو به آنها گفت من با کی طرف هستم؟رئیس که خودش را معرفی کرد و دلیل حمله اش هم انتقام گرفتن اعلام کرد.می چانگ فو گفت فکر میکردم مردی ولی امکان نداره موفق بشی و دوباره مورد حمله قرار گرفت ,اینبار دوباره می چانگ فو با استفاده از نیروی درونی هنر پنجه آهنین برگها درختی در نزدیکیش را به سمت آنها شلیک کرد که با دفاع مبارزان همراه بود و جوآر که در حرکات سریع در بین آنها بینظیر بود سریع به می چانگ فو رسید و ضربه ای به سینه او زد و او را چند قدم وادار به عقب نشینی کرد.بعد به رئیس که گفت که روش شماره 9و7و 11 را انجام دهد که به ازای هر کدام رئیس که سوزنها یی را به طرف می چنگ پرتاب کرد که تمام آنها تو سط او جاخالی خورد,جانگ او سنگ بزرگی را به طرفش پرتاب کرد و که می چانگ فو با هنر پنچه اش آن را تکه تکه کرد ولی به نظر میرسید می چانگ فو حسابی خسته بود و درد میکشد...
در همین حین گواجینگ با درخواست کمک دوان دوان به آنجا رسید که پشت سرش مردی او را گرفت او کسی نبود جز چن شوا فنگ شوهر می چانگ فو که گوآجینگ را گرفت.خنسان میخواست گواجینگ را نجات دهد که با یک لگد چن شوا به گوشه ای پرت شد.سایر جنگجویان هم به خنسان برای نجات گوآجینگ پیوستند و در نهایت برادر ششم او را نجات داد.
چن شوا به میچانگ فو گفت اینا کی هستند؟در جواب او گفت اینا رئیس کو وافرادشند...چن هم با تعجب گفت پس اون هنوز زندست و دوست داره به دست من کشته بشه.رئیس کو و افرادش دوباره به او حمله کردند و روشهای قدرتمند خود را امتحان کردند که هیچ کدام فایده ای نداشت.چن شوا فنگ به طرف خنچی حمله کرد که جانگ او(غول خندان) خنچی را به کناری هل داد و خود در معرض حمله پنچه آهنین چن قرار داد که به شدت مجروح شد و دوباره که چن سعی کرد به خنچی حمله کند بار دیگر مانع او شد و بار دیگر از ناحیه کمر دچار آسیبدیدگی شد.
چن شوا فنگ گوآجینگ را که مخفی شده بود دید و او را گرفت و گوآجینگ تلاش میکرد که خود را آزاد کند که ناگهان چهره چن شوا دگرگون شد و بلد شروع به خندیدن کرد و ماجرا به این ترتیب بود که گواجینگ خنجرش را در شکم او فرو کرده بود و در همین هنگام او را رها کرد و خنسن سریع او را از چن دور کرد و می چانگ فو که از ماجرا بو برده بود شوهرش را به سرعت از آنجا دور کرد.
می چانگ فو او را به غاری برد و در حالی که اشک از چشمان خونیش جاری بود دستان او را گرفت.چن شوا به او گفت من نتونستم از تو محافظت کنم, بعد از فرار از جزیره شکوفه های هلو ما قول دادیدم خون به پا کنیم.می چانگ فو به او گفت من 6 تا حب جیااوهلو دارم,اونا رو بگیر, من تو را به جزیره بر میگردونم و خودت از استاد بپرس,چن شوا:نه نمیخواد و بعد به می چانگ فو یک دستنوشته مرموز میده و میگه این دومین مرحله از روش جیواین جن جینگ است.خوب اینو تمرین کن,این میتونه در آینده بهت کمک کنه,مواظب به خودت باش.میچانگ فو به او میگه:چرا ما باید جزیره را ترک میکردیم؟ تو گفتی ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم,چن شوا به او گفت گریه نکن ما از هم جدا نمیشیم فقط... و میمیرد در حالی که در آغوش می چانگ فو است.
در طرف دیگر بالای کوه همه دور جسم نیمه جان جانگ او حلقه زده بودند,خنچی به او میگفت در مورد ازدواج و عشقی که او در سینه داشت و هیچوقت رو نکرده بود حرف میزد و هدفش این بود در لحظات پایانی عمر او او را خوشحال کند,گوآجینگ که کمی عقب تر داشت آنها را نگاه میکرد جوآر را دید که به طرف او می آید,جوآر به او گفت تو هنوز میخوای هنرهای رزمی را یاد بگیری؟گواجینگ گفت بله... از حالا به بعد ما هفت نفر استاد تو هستیم,استاد پنجمت الان لحظات پایانی عمرش را پشت سر میزاره,تو باید احترامت را به اون نشون بدی برو و بهش استاد پنجم,گواجین روبری جانگ او نشست و برای او سجده کرد و به او گفت استاد پنجم.جانگ او به او گفت حالا که تو منو استاد صدا کردی من باید به تو چیزی بیاموزم...و به او اینگونه میگوید: همه مبارزان باید بفهمند جوانمرد کسیه در در مشکلات به دیگران و ضعیفان کمک کنه...بعد رو به خواهر هفتم میکنه و میگه که به این بچه خوب آموزش بده...نباید به اون کشیش کثیف ببیازیم.رئیس که به او گفت:برادر پنجم در آرامش بخواب 7 مبارز جیانگنان شکست نمیخورند و او هم مرد.
فردای آن روز نوهی خان اسبها را به طرف محل قرار دعوا رم داد تا گواجینگ و توالی زیر دست و پای اسبها کشته بشن غافل از اینکه توالی در آنجا با عده ای بغیر از گواجینگ برای دعوا منتظر بود و گواجینگ به محض اینکه موضوع را فهمید سریع برای خبر و نجات جان آنها به طرف محل قرار رفت, خبر به خان بزرگ رسید و آنها به همراه پسر خان تاموچین و جاموکا به سمت محل رهسپار شدند.خواجن موضوع را فهمیده بود و به محل برای خبر دادن رسید و به توالی هشدار داد که در همین حین اسبها نزدیک شدند تمام بچه ها فرار کردند و خواجن هم دست توالی را گرفت و کشان کشان دنبال خود کشید, توالی در بین راه زمین خورد ولی خنسان به موقع رسید و او را از مسیر اسبها بیرون برد و فقط خواجن مانده بود که گواجین برای نجات جان او اقدام کرد ولی کمی دیر به مل رسید و راه فراری نبود و در حالی که اسبها نزدیک میشدند او خود و خواجن را درون گودالی در نزدیکی انداختند.
بعد از رد شدند اسبها همه با نگاههایشان دنبال آن دو می گشتند که از زیر بوته های آنجا آن دو بیرون آمدند و خواجن که در حال گریه کردن بود به همراه گوآجین به سمت خان حرکت کردند , در همین حال خان بزرگ نوه اش را به شدت معاخزه کرد و اشکش را دآورد که تاموچین وساطت کرد تا او را دعوا نکنند و در حضور همه گفت که یوشی(نوه خان) در آینده داماد او خواهد شد.


